به گزارش طبنا(خبرگزاری سلامت )، سال تحصیلی تازه شروع شده و«بیوک» مسئول خدمات هر دو مدرسه روستای «ملادیک» استان آذربایجان شرقی بود. دو پسر بزرگش برای درس و کار به شهر رفته بودند و همسرش «افروز» درگیر کارهای سه دختر و پسر دیگرش بود. ظهر یکی از روزها «بیوک» خسته از یک روز کاری سخت به خانه آمد و ناهار را کنار همسر و فرزندانش خورد. ساعتی که گذشت برای برداشتن حقوق از حسابش و کمی خرید از خانه بیرون رفت اما چند ساعت گذشت و بازنگشت.

پیش‌تر هم چند باری اتفاق افتاده بود که «بیوک» بی‌خبر به سفر رفته بود اما انگار آن دفعه با همیشه فرق داشت. «افروز» وقتی متوجه غیبت همسرش شد، ابتدا با پسرانش و بعد با بستگانش تماس گرفت و آنها را در جریان گذاشت.
براساس این گزارش،‌ هرکس به هرجایی که می‌دانست سر زده بود اما اثری ازمرد ۴۱ ساله نبود.افروز مانده بود و هزینه‌های سنگین نگهداری از بچه هایش. جست‌وجوها ادامه داشت اما نمی‌شد تا پیدا شدن «بیوک» زندگی را متوقف کرد. هرکس هرطور که می‌توانست کمک می‌کرد. شرایط خانواده هرروز سخت‌تر می‌شد.

سال‌ها از رفتن بی‌بازگشت پدر گذشت و بچه‌ها با حمایت مادر روزگار می‌گذراندند. «منصور» و «رسول» پسران بزرگ خانواده پس از تمام کردن تحصیلات پیش خانواده برگشته بودند و هرکدام به‌کاری مشغول شدند. «ناصر»، «مریم»، «سمیه»، «صمد» و «لیدا» که در زمان رفتن پدر ۱۴، ۱۲، ۱۱، ۹ و ۳ ساله بودند هر کدامشان رشته تحصیلی مورد علاقه‌شان را ادامه داده و با کمک مادر هر یک از ۷ فرزند «بیوک» مدیر، استاد دانشگاه، معلم، حقوقدان و… شده و زندگی خوبی داشتند.

«افروز» که سال‌ها برای فرزندانش هم مادر بود و هم پدر، همه فرزندانش را به خانه بخت فرستاد و صاحب چند نوه شده  اما هنوز چشم انتظار بازگشت همسرش مانده است و می‌خواهد کنار او شادی‌هایش را جشن بگیرد…

۲۱ سال انتظار برای بازگشت پدر

صمد که در زمان رفتن پدر ۱۱ سال داشت، دراین باره گفت: «پدرم کارمند آموزش و پرورش بود. تا جایی که به یاد دارم خیلی مهربان بود و برخورد خوبی داشت. آن سالی که پدرم رفت برادرم دانشجوی روانشناسی بود. آن‌طور که رسول می‌گوید او به بیماری خیالبافی مبتلا بوده و گاهی با توهم  اینکه در خانه برخورد خوبی با او نمی‌شود به خانه بازنمی گشت، اما هر بار یا با همکاران سابقش بود یا جایی می‌رفت که همه خبر داشتند، اما دفعه آخر شرایط جور دیگری شد. ما در این سال‌ها هرکاری انجام دادیم. حتی از ثبت احوال هم استعلام گرفتیم و مطمئن شدیم هنوز در قید حیات است. این موضوع باعث خوشحالی ما شد. من، مادرم و برادر و خواهرهایم هنوز چشم انتظار او هستیم. در این سال‌ها زندگی سختی داشتیم اما با همه مشکلات سعی کردیم باعث سربلندی پدر و مادرمان شویم. امیدوارم با انتشار این مطلب و کمک گروه جویندگان عاطفه روزنامه ایران، پدرم را پیدا کنیم و به این انتظار ۲۱ ساله پایان دهیم.(روزنامه ایران)