۱۳ آذر ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۶

یاد نوشتی در هفتمین سالگرد عروج مرحوم استاد بیژن دفتری؛ ایستاده در برابر باد

در میان آن همه تلخی، شیرینی یاد مدیری متعهد و توانمند ورد زبان بچه‌های هلال‌احمر بود؛ بیژن دفتری؛ و این خود احساس مطبوع و دلنوازی را به روح و جان آدمی سرایت می‌داد. شیفته ملاقات و دیدن بیژن دفتری، معاون امداد کل هلال‌احمر شدم و به هرجا که می‌رفتم، او پیش از آمدنم از آن‌جا رفته بود...

دکتر سیدمجتبی احمدی مدیرعامل جمعیت هلال احمر استان خراسان رضوی/ نخست: اردیبهشت ١٣٧۶ بود که زلزله مهیب قائن در همهمه و هیاهوی تبلیغات سیاسی رقابت انتخابات ریاست‌جمهوری به وقوع پیوست. من جوانی ٢۵ساله و در سال آخر دوره پزشکی بیرجند بودم که بلافاصله به منطقه اعزام شدم و تریاژ و غربالگری مصدومان را با امدادگران سپیدپوش جمعیت هلال‌احمر آغاز کردم. این نخستین تجربه من در مشاهده تلخی‌ها و سختی‌های یک بلای طبیعی بود و به‌ طور طبیعی سخت تحت‌ تأثیر فضای غمبار و حزن‌‌انگیز منطقه زلزله‌زده بودم. در میان آن همه تلخی، شیرینی یاد مدیری متعهد و توانمند ورد زبان بچه‌های هلال‌احمر بود؛ بیژن دفتری و این خود احساس مطبوع و دلنوازی را به روح و جان آدمی سرایت می‌داد. شیفته ملاقات و دیدن بیژن دفتری، معاون امداد کل هلال‌احمر شدم و به هر جا که می‌رفتم، او پیش از آمدنم از آن‌جا رفته بود و من و او شده بودیم همچون جن و بسم‌الله!

تیرهایم به هدف نخوردند و آرزوی دیدن این چنین مردی خاص برای من جوان مشتاق کشف خوبی‌ها و رازها برایم به سرانجام نرسید.

دو سال بعد پس از اتمام دوره طرح و سربازی از میان انتخاب فرصت‌های متنوع کاری و شغلی به سبب همان نام‌ نیک، حاج بیژن دفتری، خدمت در جمعیت هلال‌احمر را برگزیدم.

دوم: حالا دیگر شده بودم شاگرد و همکار و مدیر زیردست حاج بیژن دفتری و این چه حس و حال خوبی بود. زمستان ١٣٨٠ بود که در کارگاه مدیریت سوانح زانوی تلمذ در محضرش بغل گرفتم و او با آن صدای بلند و دو رگه و قامت و هیکل تنومند و یک‌طرفه ایستادن‌ها و دست به کمر گرفتن و خیره‌شدن تا عمق چشمان مخاطبانش آموزه‌هایش را به ما می‌آموخت. این عادت مألوفش بود که برای انتقال دانش و تجربیاتش انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین و خنده‌آور و بعضا مضحک را برایمان بازگو می‌کرد و چه سبک و سیاق شیرینی برای آموختن بهتر و بیشتر بود و چه بسا شاگردان او اینک نیز همان خاطرات را سینه به سینه از او نقل می‌کنند. او به مخاطبش خاطر نشان می‌کرد که مویش را در آسیاب سپید نکرده است و استاد ما از میان بادها و طوفان‌ها و غبارها و امواج سیل‌ها و زمین‌لرزه‌های این سرزمین

 آمده بود.

سوم: زلزله مهیب بم که به وقوع پیوست، هر یک از ما تجربه‌ای از دیدن قیامتی به نام زلزله بم را به چشم سر و دل دیدیم.خدا نصیب نکند! در آن حجم عظیم آوار و شوربختی مردمان و اجساد بی‌شمار و مجروحان فراوان و ویرانی عظیم و تندباد سرزنش‌های این حاجی بود که چون کوهی محکم و استوار در کنار فرماندهی و مدیریت میدانی آن سانحه دلخراش به حمایت و هدایت امدادگران و مدیرانش با سعه‌صدر و بلندهمتی مشغول بود. گاه نعره می‌زد، گاه می‌گریست و گاه با نهیبی که از جان برمی‌داشت، همه ما را به خویش می‌آورد و گاه نیز با ما و در میان آن همه غم و اندوه مردمان رنجور و دردمند بم با نیروهایش مهربانانه و پدرانه می‌خندید و ما چه حظی می‌بردیم که او رئیس و فرمانده ماست.! تا آن‌که بیماری پس از آن همه شب‌ها و روزهای تلاش و عرق و ایستادگی تابش را ستاند و با بدنی رنجور و بیمار بم را ترک گفت.

حالا انفجار قطار نیشابور در روستای دهنو‌هاشم‌آباد در بیست‌ونهم بهمن‌ماه همان‌ سال است و حاجی باز زود و سریع خود را رساند مثل همیشه! «پسر بجنب، پسر بدو» این ورد زبانش بود. خطاب‌کردن همه ما به نام پسر! و چه حس و حال خوبی بود پسر او بودن!

چهارم: در زمان مسئولیتم در سازمان امدادونجات، مدام و به هر بهانه‌ای برای دیدن جمالش و بهره‌بردن از دانش و تجربیاتش از محضرش استفاده می‌‌کردم و او با همان لبخند و نگاه مهربانانه می‌پذیرفت؛ گر چه در اواخر خدمتش بر او روزگار سختی سپری شده بود و از ناملایمات و تلخی‌هایی که بر او رفته بود، گله داشت ولی همیشه از این می‌گفت که قبل از رفتن از این سرای، دانش و تجربه‌اش را دراختیارمان بگذارد و چقدر به مرگ و رفتن می‌اندیشید و آن را مدام یادآوری می‌کرد. اواخر‌ سال ١٣٨٩ وقتی از سازمان به مشهد آمدم و گوشه عزلتی داشتم، به او زنگ زدم و پیشنهاد ایجاد وب‌سایت مطالعات مدیریت بحران را مطرح کردم؛ به روی باز و شادمانه مسئولیت ریاست شورای سیاست‌گذاری سایت را پذیرفت و مدام با تماس‌های مکرر تلفنی از راهنمایی‌ها و هدایت‌هایش بهره می‌بردم.

ابتدای تابستان ١٣٩٠ به همراه مرتضی مرادی‌پور، معاون فعلی امدادونجات استان تهران برای انجام مصاحبه‌ای با استاد به دفتر کارش در محل مرکز علمی-‌کاربردی پژوهشکده سوانح طبیعی شتافتم، با همان خنده‌های صمیمی و دوست‌داشتنی استقبالمان کرد و خوشحال که بعد از سال‌ها، کسی از شاگردانش سراغش را گرفته است. بعد از صرف ناهار و انجام مصاحبه از تلخی‌هایی که بر من رفته بود، متأثر بود و در پایان ملاقات رو به من گفت: «پسر! رها کن این مدیریت بحران را، برو دنبال پزشکی‌ات به حسینی جناب (دکتر وحید حسینی جناب) هم گفته‌ام، در این کشور مدیریت بحران به جایی نخواهد رسید.»به وضوح تظاهر ناشیانه‌ای به دروغ می‌کرد، چرا که همه می‌دانستند خود او در ایجاد شبکه جامع امدادونجات و تصویب طرح جامع امدادونجات در هیأت‌وزیران و ایجاد رشته‌های درسی و دانشگاهی مدیریت سوانح طبیعی و غیرطبیعی با مرحوم دکتر اکرامی‌نسب چه تلاش‌های وافری کرده بود و قطعا راه به جایی برده است تلاش‌های او.این را برای دلخوشی و آرامش من می‌گفت، من نیز دروغی تحویل قامت رعنایش دادم و زیرلب زمزمه کردم: «چشم حاجی!» وقتی مصاحبه‌اش را در سایت خواند، در تماسی تلفنی بسیار تشکر کرد و چقدر خوشحال شده بود از این‌که پس از سال‌ها او و تجربیات گرانسنگ‌اش دیده شده است و همین مصاحبه بابی شد برای تماس معاون‌اش، دوست و شاگردش دکتر فرشید توفیقی از آمریکا که پس از چند سالی از حال یکدیگر مطلع شدند و توفیقی مقاله‌ای با عنوان «از او بسیار باید آموخت» در آستانه زلزله اهر و هریس و ورزقان در پاسداشت مقام استاد دفتری به رشته تحریر درآورد.

دیگر سیر بیماری پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشت و این هر روز جان و تن او را می‌آزرد، دیگر از آن صدای سرکش و استوار و آن قامت راست بالا خبری نبود.

درد تمام وجودش را فرا گرفته بود و ما همه شاگردانش که او را معلم مهربان و پدر دلسوز خویش می‌دانستیم، هر روز شاهدی بر گسترش و نفوذ درد در تمام وجودش بودیم؛ مثل خوره به جانش افتاده بود ولی به باور که می‌گنجید، مرد بحران و بلا خود در دام بلایی در افتد.

هنوز نگران حال و روزم بود و جویای حالم! من در درمانگاه و گوشه عزلت خویش به مطالعه و تحقیق مشغول و او دایم مرا به صبر و گذران روزهای سخت شغلی فرا می‌خواند و نمی‌دانست که من و شاگردان و عزیزانش همه نگران او بودیم؛ فقط و فقط همین.

به او زنگ زدم و گفتم، می‌آیم بیمارستان برای ملاقاتت، گفت: «نه زنگ بزن» و من گفتم: «چشم» و خوب می‌دانستم که دروغ می‌گویم! دروغ گفتم، چون نخواستم صدای شکستن قامت مرد حادثه و بلا را بشنوم. دروغ گفتم، چون می‌خواستم او را با همان قد رعنا و ایستاده ببینم، «ایستاده در برابر باد» همچون سرداران سپاه روم باستان که ایستاده می‌مردند.

دروغ گفتم، چون نخواستم آن صدای مهیب به سکون و تن آرام و سخن گفتن شمرده شمرده برسد.حالا روزهای پاییز ١٣٩٢ و او در بیمارستان ابن‌سینا بستری است و حالش روزبه‌روز بدتر و بدتر.

سعید دفتری بشلی دوست خوبم و برادرزاده او هر روز؛ روز شمار حال حاجی را در انتهای صفحه مصاحبه‌اش در سایت مطالعات مدیریت بحران درج می‌کرد و من فقط به همان دلخوش بودم.

پنجم: «با سلام و احترام و تعظیم: دوشنبه مقارن ساعت ٢١ مورخ ١١/٩/١٣٩٢ در بیمارستان ابن‌سینا طبقه چهارم خدمت حاج آقا رسیدم، به ایشان دستگاه اکسیژن وصل بود، به ‌خاطر تحمل وضعیت سطح هوشیاری حاجی را پایین آورده بودند، مع‌الوصف من را شناخت. نوشته شده توسط سعید دفتری در تاریخ ١٢/٩/١٣٩٢»

و… «با سلام و احترام و تعظیم: حاجی افسانه نبود واقعیتی ملموس از انسانیت و مرامی جاری در جریان زندگی بود که به آرامی و با تبسمی از روی محبت از کنار همه ما گذشت، گاهی او را می‌دیدند و گاهی منکر همه آنچه پروردگار هستی به او عطا کرده بود، می‌شدند؛ چون توان پرواز و همتایی در خصلت‌های انسانی و بشردوستانه او را نداشتند، چنگی بچگانه بر بال سیمرغ می‌زدند به هر تقدیر، حاج بیژن رفت و خاطره او در بین همه امدادگران و همکاران صدوق، سختکوش و بی‌مدعایش ماند؛ آنان که خود امروز استادی در عرصه امدادونجات هستند، جاده‌ها حاجی را می‌شناسند از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب در تمام پایگاه‌های امدادونجات که حاجی به‌عنوان خانه خود و امدادگران را به‌عنوان برادران و فرزندان خود می‌دانست، او را به نیکی می‌شناسند. ذهن آشفته من و غم از دست دادن او بماند تا بعد از خاکسپاری شاید ناگفته‌هایی را می‌بایست، گفت. ارادتمند: سعید دفتری ١٣/٩/١٣٩٢

نظرات کاربران

Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x