۱۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۹:۰۵
خاطرات خبرنگاران به مناسبت روز خبرنگار

در جستجوی جاسوسان جوان!/ علی احمدی‌نیا

با خود گفتيم احتمالا ماموران به دنبال چند جاسوس و خرابكار هستند. جالب اين كه تصور نمي‌كرديم چه اتفاقي در انتظار ما است.

کربلا بودیم، شب از نیمه گذشته بود، هتل در سکوت و آرامش به سر می‌برد. بهترین فرصت بود تا در لابی هتل بشینیم و کارهایمان را انجام بدهیم. به اتفاق دوست خوبم علی البرزی (خبرنگار) در لابی هتل مستقر شدیم و با رایانه‌های شخصی‌مان گزارش‌های خبری‌ را تنظیم می‌کردیم. در حین کار با هم حرف می‌زدیم و اتفاقات آن روز را با هم مرور می‌کردیم که ناگهان احساس کردیم، سایه شخصی روی مانیتور افتاده است.  نگاهی به هم کردیم و آرام و نگران سرمان را برگردانیم. مردی درشت اندام با چهره‌ای که خشونت از آن می‌بارید، پشت سر ما ایستاده و به محض این که متوجه حضور او شدیم، با خشونت گفت: «اینترنت، اینترنت الممنوع»

سعی کردیم به او بفهمانیم که ما خبرنگار و مشغول تنظیم خبرها هستیم. اما گوشش به حرف ما بدهکار نبود. بعدها متوجه شدیم او از ماموران فعال اداره اطلاعات و امنیت عراق است و تصور کرده ما مشغول جاسوسی هستیم. عاقبت با عصبانیت و ناراحتی وسایلمان ‌را جمع کردیم و به اتاق‌ برگشتیم.

دقایقی بعد صداهای گوناگونی سکوت هتل را در هم شکست. وقتی از پنجره اتاق به بریرون نگاه کردیم، ماشین‌های مدل بالا و سپاه رنگی را دیدیم که در محوطه هتل توقف کرده و تعدادی مامور مشغول نگهبانی از اطراف هتل هستند.

با خود گفتیم احتمالا ماموران به دنبال چند جاسوس و خرابکار هستند. جالب این که تصور نمی‌کردیم چه اتفاقی در انتظار ما است.

ناگهان چند ضربه به در اتاق خورد. ترس وجودمان را فرا گرفت. نکند ماموران دنبال ما هستند تا اتفاق لابی هتل را دوباره پیگیری کنند؟!! دلمان نمی‌خواست در اتاق را باز کنیم، ولی برای آنها باز کردن در اتا کاری نداشت. با نگرانی به سمت در رفتیم. وقتی در باز شد یکی از مسؤلان هلال‌احمر با اضطراب گفت: زودتر لب‌تا‌ب‌هاتون رو مخفی کنید و یه جا مخفی شین!

با تعجب گفتم: اتفاقی افتاده؟

با پوزخندی گفت: واقعا متوجه نشدین تو هتل چه اتفاقاتی افتاده؟ متوجه این لشکرکشی نشدین؟ ماموران اطلاعات عراق برای دستگیری شما به هتل یورش آوردند.

ترس تمام وجودمان را گرفته بود. اگر دستگیر می‌شدیم به چه زبانی باید آنها را متوجه می‌کردیم که جاسوس نیستیم. خیلی سریع لب‌تاب‌ها را زیر لحاف و تشک مخفی کردیم. هر لحظه امکان آمدن ماموران اطلاعات این کشور همسایه به اتاق وجود داشت، چرا که به دنبال جاسوسان جوان بودند.

 پس از مخفی کردن لب‌تاب‌ها، در اتاق‌مان را قفل کردیم و به کمک یکی از مسئولان هلال‌احمر در جایی مطمئن مخفی شدیم.

هتلی که تا ساعتی قبل در سکوت و آرامش بود، حالا پر از فریادهای گوش‌خراش ماموران امنیت عراق شده و همه نارضایتی خود را از وضعیت موجود ابراز می‌داشتند. نگرانی ما هر لحظه بیشتر می‌شد، اگر لب‌تاب‌های ما را می‌بردند چه؟ دقایقی نفس‌گیری بود، پر از دلهره و اضطراب.

ماموران پس از چند ساعت جستجو، وقتی جاسوسان جوان را پیدا نکردند دست از پا درازتر به دفتر خود برگشتند. با رفتن آنان ما هم وسایل‌مان را برداشتیم و از هتل زدیم بیرون تا دوباره اتفاق تازه‌ای را شاهد نباشیم.

وقتی به ایران بازگشتیم، در فرودگاه امام خمینی (ره) متوجه شدم که چمدان من نیست که در آن دور بین عکاسی، لب‌تاب هدیه استاندارد کربلا و… قرار داشت.

پس از کلی پیگیری، متوجه شدم چمدان من اشتباها با پرواز دیگری در مسیر مصر قرار گرفته و برگشت ساک دو ماه طول خواهد کشید. بعدها متوجه شدم پلیس عراق پس از آن شب ما را زیرنظر داشت و هنگام خروج از فرودگاه در قسمت بار، کیفم را برای بازرسی برداشتند. آنها تمام اطلاعات موجود در لب تاب را بررسی کرده و کارت حافظه دوربین عکاسی را نیز ضبط کرده بودند. وقتی تفتیش‌ها به اتمام رسید، ساکم با پروازی دیگر به مصر فرستاده شد. بالاخره پس از دو ماه، ساکم را تحویل گرفتم؛ البته بدون کارت حافظه دوربین عکاسی که پر از عکس‌های یادگاری و عکس‌های مختلف از اماکن مذهبی بود.

علی احمدی‌نیا – خبرنگار و عکاس خبرگزاری سلامت 

نظرات کاربران

avatar
  Subscribe  
Notify of