۱۵ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۵:۵۹
برگی از دفتری برای روز مادر؛

خداوند و آفرینش زن / مجید فلاح شجاعی

خداوند مستقیم به سمت مرد رفت که با چشمان باز داشت زن را نگاه می کرد. دست زن را در دستش گذاشت و آرام  و با طنین خاصی که در صدایش بود گفت: همراه ، همدم ، همدل، پشتیبان و... تو خواهد بود پشتیبان او باش.

خداوند روی صندلی تکیه داد و به مرد نگاه کرد، لبخندی گوشه لبانش نشست. فرشته ها با بیم و گمان به مرد نگاه می کردند و متعجب از خشنودی خدا!

یکی از فرشته ها گفت: بقیه ی گل ها را چیکار کنم؟

خداوند که همچنان محو تماشای آفرینش خود بود جواب داد: باید یک زن هم بیافرینم بگذار باشد.

فرشته چند متری عقب رفت، یکی از فرشته ها آهسته گفت : یعنی می خواهید یک مرد و یک زن را به زمین بفرستید؟

خدا بدون اینکه نگاهی به آن فرشته کند، زانو زد و گل هایی که در زیر پایش بود را چنگ زد. قدری آب روی گل ریخت، دوباره چنگ زد. چهره اش نشان می داد از چیزی ناراحت است.

از جایش بلند شد و در حالی که به فرشته آخر نگاه می کرد گفت: منصرف شدم ، این گل خوب نیست!

پروردگار، با قدم های آهسته به سمت باغ زیبای پشت کاخ خود رفت. گلستانی زیبا با درختان و گل هایی به غایت زیبا، باغی که بهشت را از روی آن ساخته بودند.

فرشته ها به دنبال او روان شدند، پروردگار سطل آب را از دست فرشته ای گرفت و گفت: کسی با من همراه نشود.

همه فرشته ها دوست داشتند بدانند خداوند چه فکری در سر دارد.

مهربان وقتی به وسط باغ رسید، زانو زد، چند شاخه  گل رز ، سوسن ، نرگس، لاله و… را کناری زد و از زیر پایشان چند مشت گل بر داشت!

روی هم ریخت و حجمی از گل درست شد، قدری چنگ زد، از سطل مقداری آب روی گل ریخت ، او در حال چنگ زدن گاه گل را نوازش می کرد و زیر لب آوازی  می خواند.

به همه گل های باغ نگاه و با لبخند کارش را ادامه داد. روی پیشانی اش عرق نشسته بود ، با پشت دست گاه آن را پاک کرد…

فرشته ها کنار باغ منتظر بودند خداوند از باغ بیرون بیاید. مرد هم از دور  نگران نگاه می کرد.

در همین لحظه خداوند با چهره ای شادمان از باغ بیرون آمد. دست زنی زیبا را در دست داشت. فرشته ها به سمت آنان رفتند.

خداوند مستقیم به سمت مرد رفت که با چشمان باز داشت زن را نگاه می کرد. دست زن را در دستش گذاشت و آرام  و با طنین خاصی که در صدایش بود گفت: همراه ، همدم ، همدل، پشتیبان و… تو خواهد بود پشتیبان او باش.

مرد من من کنان گفت: خدایا، چرا برای آفرینش زن به گلستان رفتید؟

خدا با لبخندی پاسخ داد: باید با خاکی او را می ساختم که هم نرم و لطیف باشد و هم بسیار مقاوم. باید از خاکی استفاده می کردم که در سختی ها و فشارهای زندگی تاب بیاورد.

فرشته ها به هم نگاه کردند و مرد متعجب پرسید: خدایا چرا باید زن این همه ویژه  و خاص  باشد؟

پروردگار آهی کشید به دور دست ها نگاهی انداخت و اندکی بغض کرد و گفت: چون او قرار است مادر باشد!

نظرات کاربران

Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x